مرگ زجر آور دستان خالی مندستانی که چهار متر دراز شدهدر راه دستان تو بی جوابنفسی که در کنار صدای توکه تارهای قلبم را می لرزاندانگار که دلم ریش ریش است به جای دالان دالانمی آید و می رود آن نفس در کنار صدای توچشمانی که قبلا آن طور زیبا بود و اکنون خستهولی اما چنان آشنا با من از خاطراتی که با آن عهد ها بستهصورت رنگ و رو رفته من که سرخ می شودداغ می شود ازتجسم بوی دستان توبوی موهای آشفته ات کهمثل شمع ذوب شده ای فرومی رود در روحمامشب هم مثل سالهای بی فرجام گذشته ام گذشتهضعف می کشد م باغچه...
ما را در سایت باغچه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: دوشنبه 24 آذر 1404 ساعت: 12:11